عبد الجليل قزوينى رازى
380
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
چيست ؟ ! ما كجا بوديم ؟ ! اوّلينان و آخرينان ما كجا بودند ! ؟ هر روزى جماعتى از تو بيايند و بزرگى را فراآب كنند و مغرور گردانند و به آخر يا بكشندش و يا بگريزند ، و اين عادت تو است و اسلاف تو كه يجتمعون بدبدبة و يفترقون بمقرعة . و گر خواجه مصنّف را اين فصل طرفه مىآيد ازين نزديكتر و روشنتر باز نمايم كه هم انكار نتواند كردن ، باشد كه دست از سر كل ما بدارد و آن آنست كه معروف و مشهور است كه سالهاست كه بفضل و عقل مسترشد خليفتى نبوده است و در عهد او جماعتى از نامعتمدان خوارج سنّى لقب خواستند كه خاندان عبّاسيان را حرمت و ناموس بردارند باتّفاق پيش او مىدرآمدند و بتدريج مىگفتند : اين سلطنت و جهاندارى و جهانبانى از مشرق تا مغرب خلفا و پدران ترا بوده است ، و هارون و مأمون را دار الملك بمرو و خوراسان بودى و سريرگاه ببغداد ، و در هرشهرى از بلاد عالم متولّى زبون بودى بفرمود « 1 » ايشان ، و تركان را صولتى و قوّتى و شوكتى نبود ، و اين از روزگار قائم « 2 » خليفه پديد آمد كه بساسيرى او را بگرفت و ببرد كه طغرل بزرگ برفت و او را بازآورد و تركان قوّت گرفتند ، و گر ملكشاه و محمّد و بر كيارق و سنجر را قوّتى بود مسعود را بارى آن قوّت نيست كه او بلهو و طرب مشغول است و لشكر او همه بدل و جان با تواند كه امير المؤمنين وقت و خليفهء روزگارى ، و اين چندانى باشد كه رايت عالى تو از بغداد روى بهمدان نهد بهر منزلى كه برسى لشكر تو بيشتر باشد و لشكر مسعود اندكتر ، و هيبت فرّ تو خود كفايت باشد ، بدين فريب و غرور چنان بزرگوارى را فراآب كردند و مغرور بكردند چنان كه اصحاب جمل و روافض كوفه كردند تا مسترشد خليفه لشكرها جمع كرد و روى از بغداد به
--> ( 1 ) - ح د : « بفرمان » پس مراد به « فرمود » همان « فرموده » و « فرمان » است . ( 2 ) - در نسخ : « مقتدر » و قياسا تصحيح شد توضيح آنكه بساسيرى قائم را گرفته است ليكن چون مقتول « مقتدر » بوده است و مصنف ( ره ) بدون مراجعه بمآخذ و با اكتفا به آنچه در ذهن داشته نوشته است از اين روى واقعهء مقتول با محبوس خلط شده و اين نسبت غلط پديد آمده است چنان كه بتفصيل در سابق بيان كرديم ( ص 139 - 140 ) .